درود
چندی قبل (آبان ماه) سرودن شعری را شروع کردم که ناتمام ماند و قرار شد که ادامه اش را بعداً بسرایم.
این هم ادامه اش، البتّه از اوّلش:
کوه و خاک
یکی باید بگوید کوه را:
کای مغرور،
کای سرکش،
بقای تو به دشتِ باز پیوسته است.
اگر لرزد ز خشم این دشت،
اگر خیزش برارد خاک سبز این کهن سامان،
به کوته لحظه ای،
در یک درنگ کمتر از آهی،
برارد گرد از قلّه.
به هم ریزد غرور کاذبت را نرمی خاکش.
یکی باید بگوید کوه را:
ای مغرور،
ای سرکش،
تو آیا هیچ میدانی ز دیروزت؟
تو آیا هیچ میدانی که روزی روزگاری،
خاک سبز این کهن سامان،
به دامان پرورانیدست،
بسی کوه بلند و قلّه های سربلندی،
که در پیش شکوه و هیبت آنان،
تو بیش از تپّه و تل نیستی؟
کجا رفتند آیا آن چکاد و قلّه های برفگیر؟
کجا هشتند سر بر بستر خاک؟
بلی، با خاک پیوستند.
با خاک.
به اصل خویشتن برگرد ای مغرور.
به نخوت خلق را ننگر.
که در دریای بی سامان مردم،
نئی رود و نئی جوی و نئی قطره.
در این دریای بی سامان،
و در این دشت بی پایان،
چه بسیارند آنانی که خوش نامند و با ناز و شکوه،
آرام خوابیدند.
چه بسیارند آنانی که بی نامند.
چه بسیارند آنانی که بد نامند .
بترس از آن که در خاکت سپارند.
و نامت را به بدنامی بیارند.
دو مرگ است هر کسی را درجهان:
یک بار در مردن ،
و تن را در دل سنگین و سرد خاک بنهادن،
که مرگ جاودانی نیست.
ولی آن مرگ دوّم مرگ جاوید است،
مرگ نام و یاد .
بترس از مرگ دوّم.
مرگ نام از مرگ جان سنگین تر است.
بدرود
+ نوشته شده توسط پویش در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت
10:21 |