از سر درد گفتن و از درد بیقراری نوشتن همیشه برایم آرامبخش بوده است. گاهی دلم میخواهد یکبار همه چیز را در مکانی که همگان بی زور باشند و شنوا و مجبور به راستگوئی ، فریاد بکشم و پرده درانه آنچنان داد بزنم که مو بر اندام غش داران راست گردد.
دلم میخواهد محک خوب و بد باشم و کارنامه اعمال مردمان را به محکمه وجدان انسانهائی بسپارم که آزاد اندیش ترین داوران دادگاه ابدیّت باشند.
ای کاش میشد خدا را آنگونه تعریف کرد که پوشاننده عیوب نباشد و هیچکس را توان پنهانکاری ندهد. اصلاً چرا خدا اجازه میدهد که مردم آنی باشند که آن نیستند؟
میدونید چیه؟!؟!
این خدا با این مردم برنیاید. خدا باید خودش را فرمت کند و ذهن کابرانش را نیز. باید پسوردی داشته باشه که هیچ آخوند کامپیوتر سازی نتونه قفلش رو بشکنه و هیچ حوزه علمیه ای نتونه دسترسی به فایلهای اطلاعاتی اون رو خصوصی کنه و ..
بابا اینجوری خیلی طول میکشه. بذار دو کلمه بگم و خلاص...
بهتره خدا رو من تعریف کنم.
نه. بهتره من خدا بشم.
حالا درست شد.
آخیش راحت شدم.
